از ایران تا کانادا
من توی این وبلاگ سعی میکنم تجارب مهاجرتی و زندگی خودم رو ازایران تا کانادا بنویسم
تاريخ : جمعه سیزدهم مهر ۱۳۹۷ | نویسنده : حسن
سلام دوستان عزیزم

عمر آدم بطور ناجوانمردانه ای میگذره و من اصلا باورم نمیشه از روزی که مدارکم رو برای مهاجرت به کانادا ارسال کردم تا بحال تقزیبا 9 سال گذشته!! 8 ساااااااااااال!!! 

چه 9 سالی ! پر از خاطرات تلخ و شیرین ! پر از روزهای خوب و بد ! پر از  آدم های بی معرفت و  با معرفت ! پر از نگرانی و آرامش ! پر از نا امیدی و امید ! پر از خبرهای خوب و بد ! و نهایتا پر از دلتنگی ها و باز هم دلتنگی ها ! خلاصه خوب و بد هرچی باشه عمر آدم میگذره اونم با سرعت برق و باد. 

دقیقا 10 دسامبر 2010 بود که من مدارکم رو برای اداره مهاجرت کبک ارسال کردم  ( یعتی 8 سال و 10 ماه پیش ) و در نهایتا در سال 2012 وارد کانادا شدم. یک سالی در مونترال زندگی کردیم و بعدش به تورنتو اومدیم.

بنظر من مهاجرت از زمانی شروع میشه که ککش میوفته تو تنبون آدم ! برای بعضی ها چندین سال زمان میبره تا بخودشون بقبولونن که باید از ایران مهاجرت کنن. برای بعضی دیگه مثل شوخی میمونه و میگن حالا اپلای میکنیم اگر جور شد میریم اگر هم نشد که هیچ ! برای بعضی ها هم مهاجرت از نون شب واجب تره و هرطور شده میخوان فقط برن بیرون.

لامصب این راه مهاجرت بقدری پر پیچ و خم و تاریک و روشنه که اصلا سر و تهش پیدا نیست. ولی هرچی هست یه حس عجیبی داره . یه جورایی حس خوب و بد رو با هم به آدم میده. نمیدونم چطور تفسیرش کنم. مثل مزه شیرینی و تلخی باهم. شیرین از بابت کشف دنیای جدید و تغییر و انقلاب درونی برای فرد مهاجر و تلخی از بابت جدایی از ریشه ها و خانواده و پشت کردن به هرچی که تا الان کاشتی و ... 

الان وقتی به 9 سال قبل نگاه میکنم ، هم خوشحالم و هم ناراحت.

خوشحال بابت چیزهایی که بدست آوردم و ناراحت بابت چیزهایی که از دست دادم ! از زبان خوندن فرانسه و انگلیسی یاد گرفتن، یاد گرفتن فرهنگ غرب، کار پیدا کردن، خونه و ماشین خریدن، بچه دار شدنو کانادایی شدن و پاسپورت گرفتن، اعتبار پیدا کردن ، و 1000 تا چیز دیگه که در بلندای مهاجرت آدم رو ذینفع میکنه 

ناراحت بابت اینکه از پدر و مادرم دور موندم و در دوران پیری تنهاشون گذاشتم !! ناراحت بابت اینکه دارم میبینم خانوادم دارن چه گرفتاری هایی رو تحمل میکنن و من از اینجا هیچ کاری نمیتونم بکنم. وقتی میبینم داروی مادرم توی ایران پیدا نمیشه! وقتی میبینم بخاطر تحریم های احمقانه که ما هیچ وقت دلیلش رو نفهمیدیم مردم باید التماس این و اون رو بکنن تا از خارج براشون دارو بیارن! وقتی میبینی جوونا همه تحصیلکرده اما بیکارن. وقتی میبینی هیشکی سرجای خودش نیست!!!

آخه چرا؟!!!! 

برای من سواله که چرا یک نقر از فندلاند، انریش، نروژ و ... بفکر مهاجرت نمیوفته!!!! چون ما اینطور انتخاب کردیم ؟ یا اینکه چون اونا اونطور اینخاب کردن؟

بقول یکی از دوستان میگفت مهاجرت مثل یک ارره میمونه که تو ماتحت آدم فرو کردن. نه میشه فشار داد تو نه میشه کشیدش بیرون! دیگه وقتی افتادی تو مسیرش با خودش میبردت.

یکی دوسال طول میکشه تا بفهمی کجایی ! اضلا چی شد که رفتی! اضلا بمونی یا میخوای برگردی! کالج بری یا دانشگاه! درس بخونی یا بری سر کار! و هزار تا سوال جور و واچور که از خودت میپرسی.  سال سوم و چهارم یک مقدار زندگی روی روال میوفته و تازه میفهمی باید چیکار کنی! همین حدوداس که کار تقریبا خوبی پیدا میکنی ! و بفکر خونه خریدن میوفتی!

میگی آخه چرا اینقدر باید اجاره بدم ، میرم بجاش خونه میخرم! همینجوری میری توی مسیر 30 سال بدهی به بانک، بعدش ماشین میخری یا ماشین رو بهتر میکنی ( میری تو فاز قسط دادن برای 3 تا 6 سال ) بعد بچه دار میشی بعد از یکی دوسال بچه دوم!!! حالا این لابلا اگر خوش شانس هم باشی پدر و مادرت میان یکی دوبار بهت سر میزنن.

بعد یهو نگاه میکنی میبینی ای بابا 10 سال شده که از مملکت زدی بیرون! میبینی بچه های فامیل ازدواج کردن، فلانی بچش دکتر شده! فلانی ال شده ، فلانی بل شده و ... نگو سن خودت داره همینجوری میره بالا ولی از خودت غافلی! امروز بعد از مدتهای خیلی زیاد فیس بوک رو نگاه میکردم، دیدم برادر کوچیکه دوستم که قدیما تو کوچه فوتبال بازی میکردیم و اون با ماشین اسباب بازیش بازی میکرد الان زن و بچه داره!!!! کف کردم یجورایی باور نکردنی بود .

آدم وقتی مهاجرت میکنه اینقدر گرفتار میشه و روزگار سریع میگذره که تغییران در ایران رو اصلا متوجه نمیشه. مثل اینه که رفتی فضا و زمان زندگی تو با زمان زندگی در کره زمین فرق داره.

نمیدونم چرا ولی اینی که میگم حقیقت داره : زندگی در خارج از کشور خیلی سریعتر میگذره. شاید بخاطر اختلاف ساعت با ایران باشه. همین که ما صبح از خواب بیدار میشیم توی ایران بعداظهر شده.

ساعت 8 صبح تورنتو میشه 4:30 بعداظهر تو تهران. لامصب 8 ساعت و نیم اختلاف ساعت خیلی زیاده!  تا از خواب بیدار میشی باد بدو بدو حاضر بشی و بری سر کار. ساعت 5 و 6 عصر هم که میای خونه ، کله صبح میشه توی ایران و نمیشه تلفن زد و با خانواده حال و احوال کرد. میمونه شنبه و یکشنبه که میتونی زنگ بزنی ایران! 

 

با همه این بدبختیا و تنهایی ها ولی بازهم بنظر من مهاجرت کردن بد نیست. حداقل با شرایط فعلی ایران که خیلی هم خوبه! واگر شرایطش مهیا بشه نباید اصلا درنگ کرد.

امروز داشتم کامنت یکی از دوستان رو میخوندم. در سال 1390 من یک مطلبی نوشته بودم بعنوان "ریال ایران در برابر دلار آمریکا" اون موقع دی ماه 1390 بود و من اعصابم از بابت گرون شدن قیمت دلار خیلی خورد شده بود. قیمت دلار آمریکا 1820 تومن شده بود و من کلی داد بیداد میکردم که این چه وضعیه و از این جور حرفا! امروز دیدم یکی از دوستان کامنت خیلی قشنگی نوشته بود! گفته بود من از 7 سال آینده هستم. قیمت دلار شده 15 هزار تومن!!! 

برای همه شما آرزوی سلامتی، شادابی و روزهای خوب مبکنم.

بقول هیچکس : " یه روز خوب میاد "



اسلایدر

دانلود فیلم